ایران در روند صلح افغانستان کجا ایستاده است؟

سمیه مروتی


افغانستان در ادبیات سیاسی آمریکا نمایشگاهی برای مبارزه با تروریسم و افراط‌گرایی است؛ جنگ فرسایشی 17 ساله، ناتوانی در برقراری صلح پایدار و خروج نیروها و پیوستگی اوضاع افغانستان با دایره راهبرد تعریفی آمریکا در منطقه جنوب آسیا این کشور را بر آن داشته که با جدیت، روند صلح را پیگیری و دستورکار مشخصی برای ادامه حیات سیاسی افغانستان در منطقه تعریف کند. براین‌اساس، سلسله دیدارهایی با مقامات افغانستان و نماینده سیاسی طالبان در دوحه ترتیب داده شد که نتیجه‌اش دور از انتظار نبود. در یک‌سو، دولت افغانستان حضور دارد که از منظر ساختار سیاسی متزلزل است و ائتلاف‌های سیاسی قدرتمندی علیه رئیس‌جمهور در آن شکل گرفته است؛ همچنین فساد دستگاه‌های مختلف در حال تزاید، اقتصاد در حال ورشکستگی و اعتماد سیاسی - اجتماعی مردم به نظام سیاسی در حال سقوط است؛ علاوه‌براین، بحران‌های متعدد و متنوعی وجود دارند که تبدیل به روند جاری شده‌اند و دولت، ناتوان از ایجاد اجماع داخلی و سیاسی برای حل موضوعات است.
ازسوی‌دیگر، طالبان به‌عنوان یک عضو جدایی‌ناپذیر از بدنه سیاسی - اجتماعی قدرت، دولت را در وجوه مختلف به چالش می‌کشد، برنامه‌های آتی و جاری را معلق می‌گذارد، هزینه حکمرانی را بالا می‌برد و مدیریت بخش بزرگی از خاک افغانستان را در اختیار دارد؛ برای مثال، در حوزه قدرت مالی طالبان می‌توان به گزارش ژوئن 2018 سیگار اشاره کرد که سطح زیرکشت خشخاش در افغانستان را در سال 2017، 328 هزار هکتار اعلام کرده است این رقم در مقایسه با سال گذشته، افزایشی 63 درصدی نشان می‌دهد و گواه شکست برنامه‌های کشت جایگزین در افغانستان است که با هدف کاهش کشت خشخاش و کاستن از قدرت مالی گروه‌های افراطی است. گروه طالبان با اتکا به توان مالی، اطلاعاتی، نظامی و اجتماعی خود در دهه 1990، امنیتی نسبی در افغانستان برقرار کرد. سپس با ورود آمریکا به صحنه، تمام توان خود را جهت بالا بردن هزینه طرف مقابل به کار گرفت که ناتوانی ائتلاف را برای برقراری صلح به نمایش بگذارد.
طی سال‌های گذشته و در راهبرد امنیتی آمریکا در قبال افغانستان، آمریکا لاجرم به‌سوی پذیرش قدرت طالبان و مذاکره برای صلح رفت و این امر از طرف طالبان به‌مثابه یک برد غرورانگیز در داخل و خارج از افغانستان تبلیغ شد؛ آنها پذیرش مذاکرات صلح و به تعبیری کنار گذاشتن سلاح را منوط به خروج تمام نیروهای خارجی از افغانستان کردند. این شرط در شرایطی که دولت افغانستان در حکمرانی، به‌خصوص در حوزه امنیتی ناتوان است، بسیار معنادار جلوه می‌کند؛ زیرا این گروه سال‌هاست که خاک افغانستان را می‌شناسد، با گروه‌های مختلف داخلی و خارجی در ارتباط است و نیز توان در دست گرفتن بخشی از حوزه امنیتی افغانستان را دارد. طرف‌های مذاکره‌کننده با طالبان این را می‌دانند همواره با این سؤال بزرگ مواجه بوده‌اند که آیا صلح با طالبان به معنای پذیرش آنها در بدنه اجتماعی سیاسی افغانستان است و آیا آنها به سریر قدرت راه خواهند یافت؟ آیا غرب و افغانستان می‌توانند با تبعات امنیتی این حضور کنار بیایند و آیا طالبان در این مسیر در بدنه حل می‌شوند یا خود تبدیل به چالش بزرگتری خواهد شد؟ جدای از بدبینی‌های جاری درمورد اهداف و رویکرد آنها در ارتباط با آینده، سؤال مهم‌تری پیش روی همگان قرار دارد که آیا بدنه اجتماعی افغانستان که در‌حال‌حاضر، به‌دلایل متعددی اعتماد به سیستم سیاسی در آنها به‌حداقل رسیده است، علی‌رغم تجربه دردناک سیطره طالبان، حاضر به پذیرش آنها در‌میان خود هستند و آیا آشتی ملی به‌سبب منافع مشترک از سطح توافقنامه به سطح زیرین جامعه نیز خواهد رسید؟ این همان چشم اسفندیار است که به‌نظر می‌رسد کمتر بدان توجه شده باشد. با توجه به ساختار اجتماعی و سیاسی افغانستان، با اولویت قرار گرفتن مباحث امنیتی گویا جایگاه مردم در این کشور تقریباً به فراموشی سپرده شده و این همان نقطه اتکایی است که طالبان سال‌هاست روی آن مانور داده‌؛ برایشان امنیت آورده، شغل ایجاد کرده و نیازهای اولیه‌شان را پاسخ گفته است؛ اما ورود مؤلفه‌های مردم‌سالاری، نظیر آزادی بیان، انتخابات و غیره، تقاضای مردم برای دخیل شدن در روندهای جاری را به‌طور محسوسی افزایش است.
درحال‌حاضر، روند صلح افغانستان از آنچه در دور اول مذاکرات بُن تاکنون طی کرده بسیار متفاوت شده است؛ دیگر اولویت، حضور تمام بازیگران داخلی و خارجی درگیر در موضوع افغانستان نیست و حتی نشست قلب آسیا در اسلام‌آباد که هرگونه توافق برای صلح افغانستان را منوط به حضور آمریکا، پاکستان، چین و افغانستان کرده بود نیز کنار گذاشته شده و دیپلماسی مستقیم جای همه تلاش‌های چند‌جانبه را گرفته است. از‌یک‌سو، آمریکا و ازسوی‌دیگر، چین به‌طور جداگانه و بدون حضور نماینده دولت مرکزی با نماینده طالبان افغانستان در دوحه دیدار کرده‌اند. جدای از اینکه مفاد مذاکرات فی‌مابین چیست، نکته قابل تأمل، غیبت دولت افغانستان است که به‌نظر می‌رسد ضعف نهاد دولت، جنگ قدرت و نبودن اجماع داخلی قدرتمند بر سرمسائل، آمریکا را بر آن داشته تا مستقیماً وارد عمل شود. از مفاد آن مذاکرات چیزی به‌دست نیامده است، اما گفته می‌شود که دو طرف روی جزئیات و موضوع به موضوع جلو می‌روند که این خود نشانه آن است که در کلیات بحث به توافقاتی دست یافته‌اند که همین امر نیز می‌تواند مذاکره نماینده چین را توضیح دهد. حال آنچه مهم جلوه می‌کند، جایگاه ایران در این مذاکرات است که به صورت آهسته و پیوسته تمامی روزنه‌های ورود ایران به موضوع افغانستان از نشست دور اول بُن تاکنون، در‌حال مسدود شدن است. حال اگر سناریویی را پیش‌ِرو بگذاریم که در آن آمریکا با طالبان توافق کند و طالبان به جریان سیاسی افغانستان ورود پیدا کند، ایران باید چه سیاستی را در پیش بگیرد.
نخست آنکه ایران درحال‌حاضر، موضوعات مختلفی را روی میز دارد؛ پس به‌طور قطع هرگونه سیاستی که هزینه ایران را در منطقه بالاتر ببرد گزینه هوشمندانه‌ای نخواهد بود. اما در‌عین‌حال، بی‌‌تفاوتی در قبال تحولات افغانستان تبعات بلندمدت و حتی جبران‌ناپذیری برای ایران خواهد داشت. پیشنهاد می‌شود با عنایت به اینکه درحال‌حاضر، ایران تقریباً در سراسر حوزه پیرامونی خود مسائلی برای تصمیم‌گیری و واکنش دارد، مسئله افغانستان را با همکاری سایر بازیگران که مانند جمهوری اسلامی از قاعده بازی در افغانستان کنار گذاشته شده‌اند، درجهت حل‌و‌فصل پیش ببرد. در این رهگذر می‌توان به چین، پاکستان و روسیه نیز اشاره کرد. به‌نظر می‌رسد که چهارچوب راهبرد امنیتی جدید آمریکا برای هند جایگاه ویژه‌ای در افغانستان تعریف شده که به همین منظور، می‌تواند در چهارچوب ائتلاف ایران نقشی کم‌رنگ، اما نه بی‌اثر ایفا کند.
ایران باید با تمرکز بر الگو قرار دادن دور اول کنفرانس بُن اعلام کند که اگر جایگاه تمامی طرف‌های صاحب نفوذ و منافع، در روندی مشخص تعریف نشود، صلحی در افغانستان ایجاد نخواهد شد. با توجه به همکاری‌های موضوعی امنیتی ایران و روسیه و چین با طالبان در سال‌های اخیر، باید ازطریق کانال‌های موجود در قبال نیات آمریکا در روند صلح، قابل اعتماد بودن آمریکایی‌ها و تضمینی نبودن تعهدات آنها مانور داد و ایجاد شبهه کرد؛ همچنین با تکیه بر کنار زدن پاکستانی‌ها از روند صلح و نیز افزایش فشار آمریکا بر پاکستان، می‌توان از ظرفیت‌های پاکستانی‌ها در این موضوع بهره برد. پتانسیل پاکستان در اثرگذاری بر روندهای موجود میان طالبان، تنها یکی از نقاط قوت آنهاست. پاکستان ظرفیت بالا بردن هزینه امنیتی آمریکا در افغانستان را دارد و نارضایتی پاکستان از روند موجود، امتیاز بزرگی در راهبرد ایران به‌شمار می‌آید؛ اما این نیازمند راهبردی چندوجهی و بسیار هوشمندانه از سوی ایران است که از‌یک‌سو، بدون ایجاد حساسیت در آمریکا با تأکید بر حضور روسیه، چین و پاکستان و ازسوی‌دیگر، با تکیه بر نادیده انگاشته شدن نقش دولت مرکزی افغانستان در روند صلح، و خواست و آستانه پذیرش مردم درمورد حجم امتیازدهی به طالبان، راهبرد خویش را پیش ببرد.
با توجه به اینکه در تمام گزارش‌های بین‌المللی، یکی از مهم‌ترین دلایل شکست روند صلح در افغانستان، اقبال مردم مناطق فقیر و دورافتاده به طالبان ذکر شد، زیرا طالبان کارویژه‌های دولت ضعیف افغانستان را به‌نحو قابل قبولی انجام می‌دهد، جمهوری اسلامی باید روی توسعه پایدار آن کشور تمرکز کند. شکست طرح‌هایی نظیر کشت جایگزین با توجه به سرریز اثراتش در ایران، می‌تواند مبنای ورود جمهوری اسلامی به مسئله باشد. سرمایه‌گذاری‌های مشهود ایران در افغانستان اثرات مثبت و درنتیجه، تأثیر مستقیمی بر زندگی مردم و افزایش سطح رضایت آنها خواهد داشت و ضمن اینکه به رضایت دولت مرکزی و همکاری بیشتر آن با ایران می‌انجامد، تردیدها را در باب نیات ایران در افغانستان به حداقل خواهد رساند. اما تمام این گزینه‌ها در حالی اتفاق می‌افتند که چین، هند و پاکستان منافع تعریف شده اعلامی در افغانستان دارند و ایران باید مدیریت این حوزه را به صورتی هوشمندانه در دست گیرد و با به رسمیت شناختن منافع سایرین، در گام نخست هزینه حضورش در افغانستان را به حداقل برساند تا در ادامه، بقای این ائتلاف در مقابل تلاش‌های یک‌جانبه آمریکا تضمین شود.