چاپ

 

 
«اسلام سیاسی» مانند بسیاری از مقوله‌های سیاسی و اجتماعی معنا و مفهومی ثابت و مورد وفاقی ندارد که سبب اصلی آن را می‌توان در تصاویر متفاوت و گاه متضادی پیدا کرد که جریان‌شناسان این حوزه ارائه می‌دهند. پیشینۀ عمل آن دسته از مسلمانان و گروه‌هایی که اسلام را در مرکز عمل سیاسی خود قرار داده‌اند، نیز نشان می‌دهد که تفاوت ماهوی در اندیشه و عمل آنان وجود دارد و هرچند همۀ آنان خود را اسلام‌گرا می‌خوانند‎ اما تصویری یکسان و ثابت از اسلام به‌دست نمی‌دهند. گذشت زمان هم باعث شده تا اشکال جدیدتری از اسلام سیاسی ارائه شود؛ به‌نحوی‌که هرچه بیشتر به نسبیت و سیالیت میل می‌کند و طیف گسترده‌ای از گروه‌های اسلام‌گرا از تندرو گرفته تا محافظه‌کار را در خود جای می‌دهد.

 
«پررنگ شدن نقش و تأثیرگذاری چین در عرصۀ نظام بین‌الملل و برآمدن آن در قامت یک قدرت نوظهور و پیشرفت شگرف اقتصادی این کشور در ظرف زمانی سی‌ساله دیری است که سبب شده است مبحث «چین‌شناسی» در سطح جهانی، از یک تفنن علمی و دانشگاهی خارج و به‌صورت یک «ضرورت» خودنمایی کند؛ هرچند که این مهم به‌رغم سطح بالای تعاملات کشورمان با این کشور مورد کم‌مهری قرار گرفته است و وجود پژوهش‌های انگشت‌شمار دراین‌خصوص خود گواهی است به این مهم.

 
قدرت کلیدی‌ترین مفهوم در ادبیات روابط بین‌الملل به شمار می‌آید، چراکه از یک سو می‌توان گفت پربسامدترین واژه‌ای است که در نوشتارهای این رشته به کار می‌رود و از سوی دیگر، به عنوان مهمترین استعاره‌ای مطرح می‌شود که سایر مفاهیم را در چنبرة خود قرار می‌دهد؛ در همین چارچوب، هم ملاک شناسایی کنشگران در بافت جهانی همانا قدرت آنهاست، به‌گونه‌ای که دولتْ از آن جهت کنشگر اصلی در روابط بین‌الملل محسوب می‌شود که بیش از سایر کنشگرانْ قدرت در آن تمرکز یافته است، و هم دسته‌بندی و رده‌بندی دولت‌ها برحسب «قدرت» آنها صورت می‌گیرد.

 
قلم‌فرسایی‌های نظری و هم مباحث تجربی و حتی هنجاری در ادبیات روابط بین‌الملل به‌عنوان یک رشتة دانشگاهی آشکار می‌سازند که پژوهندگان روابط بین‌الملل، عرصة دانش‌پژوهیِ آن را معمولاً برحسب سه دسته از مفاهیم به بحث می‌گذارند. نخست، مفاهیمی که ناظر بر کلِ عرصة زندگی انسانی است که در نظریه‌های مختلف روابط بین‌الملل با عناوینی ازقبیل نظام ‌بین‌المللی، نظام جهانی، نظام‌‌ جهان‌گستر(Global System) ، یا اجتماع جهانی (Global Community) از آنها یاد می‌شود.

بحران سوریه و بازیگران منطقه‌ای

منطقة غرب آسیا، که بعد از جنگ جهانی دوم تاکنون از پُرتنش‌ترین و رخنه‌پذیر‌ترین مناطق در سیاست بین‌الملل بوده است، به‌دلیل موقعیت ژئوپلیتیک، ژئواستراتژیک، ژئواکونومیک، و ژئوکالچر، محل تلاقی منافع و منازعه میان قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای محسوب می‌شود.
از آغاز سال 2011، این منطقه شاهد تحولات اساسی و بحران‌های متعددی بوده است. به‌دنبال آغاز خیزش‌های مردمی و تحولات در تونس، مصر، لیبی، یمن، بحرین و غیره، به‌تدریج اعتراض‌هایی نیز از فوریة همان سال در برخی شهرهای سوریه شکل گرفت. این اعتراض‌ها در نیمة دوم مارس 2011 درنهایت منجر به درگیری‌های خشونت‌آمیزی میان ارتش سوریه ‌و مخالفان نظام شد که زمینه‌های ناامنی، بی‌ثباتی و گسترش بحران را در این کشور فراهم ساخت.

محور چین ـ پاکستان؛ ژئوپلیتیک نوین آسیا

چین و پاکستان همیشه متحدان نزدیک بوده‌اند و این راوبط سنتی در پی همکاری‌های سیاسی، ‌اقتصادی، نظامی و متغیرهای مختلف ابعاد تازه و گسترده‌ای پیدا کرده است.با نگاهی به شعارهایی از قبیل «روابط دو کشور بلندتر از کوه، عمیق تر از دریا و شیرین تر از عسل» تمایل دو کشور به تعمیق روابط را میتوان احساس نمود.محور چین و پاکستان همچنین یک نقش مرکزی در ژئوپلیتیک آسیا، از خیزش هند تا چشم‌اندازهای افغانستان پس از آمریکا،و از تهدید تروریسم هسته‌ای تا نقشه جدید معادن، بندرها و خطوط لوله، ایفاء می‌نمایند. 


جمهوری سوسیالیستی فدراتیو یوگسلاوی سابق  در ادامۀ اضمحلال اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سابق، در دهۀ آخر قرن بیستم میلادی فروپاشید؛ به‌عبارت‌دیگر، ایده‌های میخائیل گورباچف موسوم به گلاسنوست  (فضای باز سیاسی)، و پرسترویکا  (فضای باز اقتصادی و اجتماعی)، مقدمۀ تغییرات عظیم و شگرفی بود که نتیجۀ آن فروپاشی شوروی، ظهور جمهوری‌ها و کشورهای جدید منطقۀ آسیای مرکزی و قفقاز بود. این موج و دومینو به اروپای شرقی نیز تسری یافت و کشورهای این حوزه نیز از یوغ استعماری هفتاد سالۀ کمونیسم خارج شدند و استقلال یافتند.